تبليغاتX
کتاب کاهی

کتاب کاهی

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ، نه حاشیه ای از یاد رفتنی

کتاب ،کاخ بلند کرامت ، کیوان آسمان معرفت ، کاروان معانی ناب و کشتزار کمال است .

کتاب ،کیمیای زنده دلان ، گنجینه باران و بهاران است .

کتاب ، آغوش گسترده دانایی و مهر است .

کتاب ، تبسم روح ، تباشیر پگاه فرزانگی ، تبرک اندیشه های پویا ، ائتلاف آب و آئینه و آگاهی ، ارغنون ارزش ها و برکه روشنایی است .

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 9:47 توسط پائیز|

 بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

 بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
 بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:57 توسط پائیز|

تو زن شدی ...نه برای در حسرت ماندن یک بوسه !

برای خلق بوسه ای از جنس آرامش

تو زن نشدی که همخواب آدمهای بیخواب شوی !

تو زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی .

تو زن نشدی که در تنهاییت حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی ، زن شدی تا...آغوشی در تنهایی عشقت باشی .

 قدر زن بودن را بدان

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:13 توسط پائیز|

کاشکی می شد بهت بگم
چقدر صدات رو دوست دارم
چقدر مثله بچه گی هام
لالایی هات رو دوست دارم
***
ساده گی ها تو دوست دارم
خستگی ها تو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب
خدا خدا تو دوست دارم
***
کاشکی رو طاقچه دلت
آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات
یه قطره بارون می شدم
***
کاشکی می شد یه دشت گل
برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس
تو باغ دستات بشونم
***
بیا که می خوام تو چشات
ستاره هام رو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد
دنیا رو با تو دوست دارم
***
دنیا اگه خوب اگه بد
با تو برام دیدنیه
باغ گل های اطلسی
با تو برام چیدنیه
***
کاشکی می شد بهت بگم
چقدر صدات رو دوست دارم
لالایی هات رو دوست دارم
حرف و نگا تو دوست دارم
***
مادر.......................مادر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 7:55 توسط پائیز|

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 7:41 توسط پائیز|

 ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند                                                                                                                           

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .                                                                             

روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .                                                                  

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این        مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و  بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .                                                                         

خود را تغییر دهیم نه جهان را                                                                                                                                                                                                           

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:58 توسط پائیز|

آرتوراش  قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت

: در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند

. حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند

. از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند

. پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند

. چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند

. و دو نفر به مسابقات نهایی

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که “خدایا چرا من؟

” و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :”چرا من؟                                

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:50 توسط پائیز|

زن بودن ، کار مشکلیست

مجبوری : مانند یک بانو ، رفتار کنی

همانند یک مرد ، کار کنی

شبیه یک دختر جوان ، بنظر برسی

و مثل یک خانم مسن ، فکرکنی ...

من زنم

و به همان اندازه از هوا سهم میبرم ، که ریه های تو .

دردآور است که من آزاد نباشم ، تا تو به گناه نیفتی .

قوسهای بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند.

تاسف بار است که باید با لباسهای من ، " ایمان تو" تنظیم شود !!!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:50 توسط پائیز|

گاهی وقتها هر قدر هم که فریاد بزنیُ خدا خدا کنی جوابی نمی شنوی... وگاهی عطر خدا را چنان حس میکنی که گویی در آغوشش هستی

 گاهی همه چیز خوب می شود... هوا... احساس... روز... شب... زندگی...شانس...و خلاصه همه چیز

وگاهی چنان بد که تنها آرزویی که برایت می ماند مرگ است

گاهی چنان بی تاب می شوی از دست زمانه که هر بدُ بی راهی بر زبانت جاری میشود و گاه چنان سرمست از براورده شدن لحظه به لحظه ی ارزوهایت هستی ولبریز از عشق میشوی  که حتی سنگ هم از این عشق بی بهره نمی ماند ...

کاش میدانستی که این رسم زندگیست گاه بر فرازی ُ گاه در نشیب

کاش بر فراز قله زندگی که رسیدی به پایین بنگری و بوسه ای بردست خداوند بزنی به پاس یاریش

وانگاه که در نشیب هستی سرت را بالا بگیری و خداوند را ببینی که ان بالا با لبخندی انتظارت را میکشد


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:1 توسط پائیز|

از وینستون چرچیل درخواست شد تا در یک مدرسه ابتدایی که خود او زمانی در آن تحصیل می کرد، سخنرانی کند.
مدیر مدرسه به دانش آموزان گفت که متفکر دنیای غرب، تا دقایقی دیگر برایتان سخنرانی خواهد کرد؛ و به آنان پیشنهاد کرد که قلم و کاغذ به دست گرفته و سخنان او را یادداشت کنند.
وینستون چرچیل پس از آنکه پشت تریبون قرار گرفت، نگاهی به اطراف خود کرد و گفت:

" هیچ وقت، هیچ وقت و هیچ وقت تسلیم نشوید! "

سپس رفت و در جایش نشست
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:16 توسط پائیز|


آخرين مطالب
» کتاب
» جواهرقیمتی
» زن
» برای تمام مادران
» گذشته را فراموش کنید
» کتابخانه انگلستان
» خدایا چرا من
» زن بودن
» فقط خدا
» تسلیم

Design By : Pichak